|
دیرگاهی است كه در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا میخواند لیك پاهایم در قیر شب است رخنهای نیست در این تاریكی در و دیوار به هم پیوسته سایهای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدمها سر بسر افسرده است روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد میكنم هر چه تلاش، او به من می خندد . نقشهایی كه كشیدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود . طرحهایی كه فكندم در شب، روز پیدا شد و با پنبه زدود . دیرگاهی است كه چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است . جنبشی نیست در این خاموشی دستها پاها در قیر شب است .
ديگر از نياز متعفن شده عاشقي بيزارند را بر مگردان برو نگاهت را بر مگردان که سنگ خواهي شد
عشق يعني يك سلام و يك درود عشق يعني عاشقي، دلدادگي........
نقش تو هرگرم نقش توازلوح دل وجان نرود هرگزازیادمن ان سروخراوان نرود انچنان مهرتوام دردلوجان جای گرفت که اگر سر برود مهر تو از دل نرو د
تو نباشي عشق نباشه گل نباشه.... پشت پنجره نباشي.... دلم از... دلم از... دلم از... دلت جدا شه ..... من كه باورم نميشه..... تو نموني تو نباشي من نباشم.... مگه ميشه تو نموني... من نميرم زنده باشم ..... من كه باورم نميشه بردن اسم تو از ياد.... آخه حس برادري رو دستاي تو ياد من داد..... زير سايه ي تو بودم از گذشته تا هميشه..... منو جا نذار تو دردها... آخه باورم نميشه..... من كه باورم نميشه . من كه باورم نميشه تو نباشي :عشق نباشه؛ . پشت پنجره نباشي دلم از... دلم از... دلم از... دلت جدا شه....
ای آسمان فرصت بده
بگذار با خدای تو حرف بزنم ای باد عاشق پیشه ام فرصت بده تا با نگار جان تو من هم عشق بازی کنم تارک ز تودنیا شدم خسته ز آدمها شدم اشکم روان گشته به رخ بیمار این و آن شدم ای رب انس و جنیان با من که بی پروا شدم حرفی بزن چیزی بگو محتاج حرف تو شدم
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ*
سلام به همه گی .... امیدوارم حال همه تون خوب باشه این بار نیومدم زیاد آپ کنم چون نه زیاد حالم رو به راه نه حسشو دارم .... خسته شدم ...... دلم گرفته ..... از نامردا ... از نامردی ها .... از بی غیرتی ها .... از بی معرفتی ها .... از بی مرامی ها .... از .........
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم.... کدامین لحظه نایاب را اندیشه می کردیم...... و چگونه عبور روز ها را تاب می آوردیم....... آری پیش از این ها مرده بودیم.......
مثل کویر مثل بیابان گرفته ام مثل سکوت سرد خیابان گرفته ام مثل غروب دهکده دلتنگ مانده ام مثل سه ماه سرد زمستان گرفته ام انگیزه درخت شدن هم نداشتم بیهوده برگ و بار درختان گرفته ام خورشید هم به دیدن من دل نمی دهد انگار که سالهاست پایان گرفته ام با غربتی که در دل من رخنه کرده است در خود هزار مرتبه باران گرفته ام.......
می گویند پسری به دختری بسیار ابراز عشق میکرد و مدام برای او آهنگهای دلنشین و نامه های بسیار عاشقانه می فرستاد تا اینکه یک روز هردو سوار اتوبوسی شدند تا برای ابراز عشقشان به خانواده و ازدواج با یکدیگر عازم منزل آنها شوند در بین راه یک دفعه اتوبوس ترمز برید و راننده با فریاد مسافران را با خبر کرد . هر کس یه کاری انجام داد مادر فرزندش را در آغوش کشید زن به همسرش چسبید و........................... دخترک هم فوری به سمت پسر رفت و او را بغل کرد اما پسر او را به شدت از خود دور کرد و هراسان به جلو اتوبوس رفت و خود را از درب اتوبوس به بیرون انداخت . اما راننده اتوبوس با تلاش توانست ماشین را به یک تپه خاکی بکشاند و او را کنترل کند و مسافران به سلامت از اتوبوس پیاده شوند. وقتی پسرک این صحنه را دید و مطمئن شد که اتوبوس ایستاده خود را دوان دوان به دختر رساند و با زبان بازی سعی کرد عمل خودش را توجیه کند اما دختر با لبخندی به او گفت : خوب شد قبل از رسیدن به مقصد متوجه میزان عشق و علاقه تو به خودم شدم! برای محک زدن میزان محبت و علاقه طرف مقابل خود فقط روی کلمات کلیشه ائی و قالبی دوستت دارم تکیه نکنید و به راه های دیگر اثبات علاقه هم توجه داشته باشید در حقیقت را ههای بسیار زیادی برای سنجیدن صداقت عشق انسانها وجود دارد و ما به جای تمرکز روی نوشته ها و و کلمات و گفته های اشخاص میتوانیم از روی عمل و واکنش های و عکس العملهای او در صحنه های واقعی زندگی محبت او را بسنجیم .
گفتم دوستت دارم !
چه صادقانه پذیرفتی ! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد ! چه ابلهانه ! با تو خوش بودم ! چه کودکانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه ! واژه غریبه خداحافظی به من آمد ! چه بیرحمانه ! من سوختم ! ............ ولی هنوز هم دوستت دارم . اینو هیچوقت فراموش نكن
منو تنهایی و مرور خاطرات منو غم آواز و سه تارو سوز ترانه منو این خاطرات عاشقانه منو غمهای هجری بیکرانه اشک حلقه زده به دنبال بهانه منو این هیاهوی شاعرانه
قول بده خواهي آمد ، اما ... هرگز نيا !!! اگر بيايي ، همه چيز خراب ميشود ... ديگر نميتوانم اينگونه با اشتياق ، به دريا ها و جاده ها خيره شوم ... من خو کرده ام به اين انتظار ... به اين دلتنگي ها و ... اين گريه هاي شبانه ... !!! اگر بيايي ، من چشم به راه ِ چه کسي بمانم؟
تا بدانی محتاج با تو بودنم وتو را نداشتن چه سخته نگذار بی تو بمانم من خسته ام من بی حوصله و بی تاب این حال من بی توست
بوی خواب در شب سرد پاییزی در خانه و کوچه پيچيده... از کنار پنجره های بسته که می گذری ، تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ. امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی... بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه... تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن... من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم. مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم... ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد... دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم... دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم... مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست. تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...
|
About![]()
تنهام به درد تنهای عادت کردم Archivesآبان 1387مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
دنياي كودكان |